با توام ای سهراب .... ای به پاكی چون آب ...

یادته گفتی به من... تا شقایق زنده است زندگی باید كرد؟

 نیستی سهراب ببینی كه شقایق هم مرد... دیگه با چی كسی رو دلخوش كرد؟

 یادته گفتی به من... اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا؟ كه مبادا تركی برداره چینی نازك تنهایی تو...

اومدم آهسته...نرم تر از یك پر قو...خسته از دوری راه ... خسته و چشم به راه...

یادته گفتی به من عاشقی یعنی دچار؟ فكر كنم شدم دچار... تو خودت گفتی چه تنهاس ماهی اگه دچار دریا باشه ... ... آره تنها باشه .... یار غمها باشه ...

یادته می گفتی گاهگاهی قفسی میسازم؟ می فروشم به شما؟ تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود؟ دیگه حتی اون شقایق، اسیر قفسه ... سهراب ... سائل یك نفسه ... نیست كه تازگی بده به دل تنهایی من ... پس كجاس اون قفس شقایقت ... منو با خودت ببر به قایقت ... قایقی باید ساخت ... ساختی سهراب؟... راست می گفتی! ‌كاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ... آره ... كاشكی دلشون شیدا بود ... من به دنبال یه چیز بهترین ام سهراب... تو خودت گفتی به من ... بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه  عشق‌ با خبر است...